X
تبلیغات
ღ♥ღ شیــشه و سنــگ ღ♥ღ

ღ♥ღ شیــشه و سنــگ ღ♥ღ

آخ !!!! ای شیشـــه چه می کنـی تو در بســــتر سنـگ

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد

با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟

گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم

پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی

به خود هموار کنی

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 18:32  توسط ستاره  | 




مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم...
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم......!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم ...

زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 23:27  توسط ستاره  | 

یک لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدم
یک عمر عاشق پاییز شدم
فصل طلایی من ، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای من
در این کوچه باغ پاییزی ،اگر بی احساس هم باشی ، این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد برد
حالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلایی
از آسمان می بارد برگ ، بر روی زمین ریخته یک دریای برگ
دنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سال
آسمان طلایی است ، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییست
خورشید میدرخشد در لا به لای برگهای طلایی و میدرخشند درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیا
دلم میخواهد غرق شوم در دریای برگهایی که بر روی زمین ریخته،
در زیر این دریا ، به خواب میروم مثل یک رویا
خواب پاییزی من ،صدای خش خش برگها، چه عاشقانه است درد دل برگهای خشکیده با هم
دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشته ام بی پایان باشد، آنگاه که قرار است به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم ، تا تنها پاییز را ببینم ، دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که بر روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمیداند
ببین که پاییز چه فصل زیباییست ، کشیدن تصویر پاییز حتی در توان یک نقاش ماهر هم نیست .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 23:21  توسط ستاره  | 

نجوم نخوندم , ولی می دونم تو هفت آسمون یه ستاره ندارم. فیزیک نخوندم , ولی می دونم « هر عملی را عکس العملی است…» غیر از عشق من به تو و می دونم که واحد اندازه گیری عشق , ژول و کالری و وات و… نیست زیست شناسی نخوندم , ولی می دونم قلب همون دله که می تونه برای یه نفر تنگ بشه یا تندتر بزنه شیمی نخوندم , ولی می دونم اگه عشق نباشه ملکول های هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 13:16  توسط ستاره  | 

لبخند چشم تو
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست

عکس های احساسی و عاشقانه فوق العاده

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 20:51  توسط ستاره  | 

آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چـــــرا ؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند…
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد…
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد…
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است…
این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچیــن…
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت
و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟

عکس های احساسی و عاشقانه فوق العاده

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 20:42  توسط ستاره  | 

عشق منو پس نزنی به قلب من دست نزنی

جايي كه داره تو دلت  به پاي هوس نزنی

 

عشق منو پس نزنی به قلب من دست نزنی

جايی كه داره تو دلت  به پاي هوس نزنی

ياد منو گم نكنی اسير مردم نكنی

مجنونت رو توروخدا سر در گم نكنی

تنهام نذاری بي خبر بيام بگن رفتی سفر

خدا نياره بشنوم از عشق من كردی حذر

 

عشق منو پس نزنی به قلب من دست نزنی

جايی كه داره تو دلت  به پاي هوس نزنی

ياد منو گم نكنی اسير مردم نكنی

مجنونت رو توروخدا سر در گم نكنی

 

از تو دلت كنده نشم عاشق بازنده نشم

آبرو دارم پيش دل يه وقتی شرمنده نشم

اشک منو در نیاری رو عهدمون پا نذاری

حیثیت عشق منو حراج چشمات نذاری

 مهرمو از دل نگيری كه از دل من نميری

 فقط براي دلخوشی بگو كه بي من مي ميری

 

از تو دلت كنده نشم عاشق بازنده نشم

آبرو دارم پيش دل يه وقتي شرمنده نشم

 مهرمو از دل نگيري كه از دل من نميری

 فقط براي دلخوشی بگو كه بي من مي ميری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 0:26  توسط ستاره  | 

کـــــــــوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 3:34  توسط ستاره  | 

داستان جالب (تجزیه و ترکیب !)

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست!
بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 3:16  توسط ستاره  | 

داستانی عاشقانه برای عاشقانه ها

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

عکس و شعر عاشقانه - www.NovinFun.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 3:14  توسط ستاره  | 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟


سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت


تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس


عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم


رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن


هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

کارت پستال های عاشقانه بسیار زیبا - www.RoozFun.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 2:49  توسط ستاره  | 

قدرت عشـــــق

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.
پیرمرد گفت...
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 2:44  توسط ستاره  | 

نيا باران، زمين جاي قشنگي نيست،

من از جنس زمينم خوب مي دانم،

كه اينجا جمعه بازار است و

ديدم عشق را در بسته هاي زرد كوچك نسيه ميدادند،

در اينجا قدر مردم را به جو اندازه ميگيرند،

نيا باران پشيمان ميشوي از آمدن! برگرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 21:18  توسط ستاره  | 

آسمانــــــم ابری اســت

جای تـــو

"بــــــــــاران"
...
...


مــی آیـــد!

مـن خیــس

میشــوم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 21:16  توسط ستاره  | 

در دور دستها کسی را می شناسم  که قلبی به وسعت دریا دارد  

 

چشم هایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش  و تبسم لبانش گلچین از غنچه های نو شکفته ی بهاری است

 

دستهایش به اندازه ی تمام کهکشانها جای دارد

 

و قدمهایش در ابتدای زندگیست او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم نگاههایی مملو از یاس محبت گفتاری محکم و استوار

 

 او را که با تمام روح او را که وجودش سرشار از آبی بیکران است

اورا که همراه نسیم صبا می وزد

آری! او را می شناسم

 

در دور دستهاست ولی دور دستی که همین نزدیکیهاست خانه اش پر از سادگی و صفا کلبه ای بی ریا و محقر او را می شناسم

 

او نیمه پنهان و روح گمشده من است.

آسمان خانه اش همیشه آبی باد.........

دوســتت دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 21:39  توسط ستاره  | 

چـه زیباسـت
                 که تـوتنهانیاز مـن باشـی

 چـه عاشقانـه اسـت
                              که تـو تنهاآرزویــم باشـی


             چـه رؤیایــی است
                                              این لحظه های نـاب عــاشقی

 

 من همه زیبـایی عــاشقانه و رؤیــایی را

                                           فقـــــــط با تـــــــوحـس می کنـم

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 4:43  توسط ستاره  | 

فرقی نمیکنــد

لنز دوربین بر روی چه تنظیم باشد

تنها تصویر تـــــــو ست

که در چشم من

قاب میشـــود

http://www.sieviesuklubs.lv/content/uploads/1297018569-1876.jpg

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 4:37  توسط ستاره  | 

                         هزار کلیــــد هم

                                              قفل دلتنگی هایم را باز نمیکند

                     وقتی شاه کلیــــد

                                               لبخند تـــــــــــو بــــاشد

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 4:35  توسط ستاره  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 عشـــــــــــق چیســـــت؟

          کشف عشـــــق در ادامه مـــطلب     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 4:32  توسط ستاره  | 

حمید مصدق و فروغ فرخ زاد

 

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت....
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 20:40  توسط ستاره  |